منوچهر عباسي
شعری از یک بچه ی آفریقایی.......... وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........
·
1391/01/1 - 23:37
در
كيمياي كلك
· 9 امتیاز + /
0 امتیاز -
منوچهر عباسي
امام صادق (ع) در جواب مُعلی در توصیف نوروز فرمود: نوروز روزی است که خداوند آن روز از بندگانش در عالم ذرع پیمان گرفت که او را بپرستند و شرک نورزند و به پیامبران و اولیا آنها ایمان بیاورند و آن نخستین روزی است که زمین خلق شد و حیات به وجود آمد. همچنین روزی است که کشتی حضرت نوح(ع) بر سرزمینی به نام جُود مینشیند. و روزی است که حضرت ابراهیم(ع) بتها را شکست. در همین روز جبرائیل بر پیامبر(ص) نازل شد. باز در این روز پیامبر(ص)، علی(ع) را به دوش گرفت و بلند کرد تا بتهای قریش را از فراز کعبه فرو ریخت و خُرد کرد. و نیز روزی است که پیامبر(ص) به اصحابش در حَجهُالوداع دستور داد که با علی بیعت کـرده ولایت او را قبول کنند. همچنین نوروز روزی است که امیرالمومنین(ع) و وَلاه ظاهر میشوند و در این روز بر دَجال پیروز میشوند و او را در کناسه کوفه به دار میزنند›».....نوروزتان پیشاپیش مبارک...
·
1390/12/29 - 12:43
در
غذای روح
· 9 امتیاز + /
0 امتیاز -
منوچهر عباسي
خدایا! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم..!
·
1390/12/26 - 23:51
در
غذای روح
· 6 امتیاز + /
0 امتیاز -
منوچهر عباسي
امام سجاد(ع)::::::::::::: : خدایا ، چنان کن که روزهای عمرم در انجام دادن کاری سپری شود که مرا برای آن آفریده ای!!!
·
1390/12/25 - 13:04
در
غذای روح
· 9 امتیاز + /
0 امتیاز -
منوچهر عباسي
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد، مرد نمازش را شکست و گفت مردک در حال رازو نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته رابریدی ؟!! مجنون لبخندی زدو گفت : عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم ، تو چگونه عاشق خدایی که مرا دیدی؟!!!
·
1390/12/24 - 15:02
در
غذای روح
· 8 امتیاز + /
0 امتیاز -
منوچهر عباسي
غذای روح چیست؟...........فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت. او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
·
1390/12/23 - 15:00
در
غذای روح
· 8 امتیاز + /
0 امتیاز -
بوی خشونت میاد آیا؟
1391/02/18 - 21:47اصن بدجور
1391/02/18 - 21:57لازمه گویا
1391/02/18 - 22:47
1391/02/19 - 15:43دلیلش اینه که احساس میکنم بنا به دلایلی اینجوری واسم بهتره

4 ساعت قبل